تبليغاتX
وبگاه علوم اجتماعي علوم و تحقیقات
وبلاگ برخي دانشجویان کارشناسی ارشد علوم اجتماعی
امروز توی کلاس دکتر وثوقی مشخص شد: سرفصل های امتحان جامعه شناسی روستایی از کتاب ایشان بخش مقدمه و شش فصل اول تا ششم یعنی تا سرفصل هفتم میباشد.
+ نگارش شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:17  توسط علي اميني | 

کارل مارکس: Karl Marx

 

اندیشه کارل مارکس:

کارل مارکس یک نظریه پرداز و سازمانده سوسیالیست، شخصی بزرگ در تاریخ اندیشه فلسفی اقتصادی بود.

به نظر مارکس، جامعه از توازن متغیر نیروهای متضاد ساخته می شود.  بر اثر تنش ها و کشمکش های این نیروها، دگرگونی اجتماعی پدید می آید.  بینش مارکس مبتنی بر یک موضع تکاملی بود.  به نظر او، نه رشد آرام، بلکه نبرد، موتور پیشرفت است. ستیزه، مولد همه چیزهاست و کشمکش اجتماعی جان کلام فراگرد تاریخی را تشکیل می دهد.

این طرز تفکر گرچه با بیشتر آئین های اسلاف قرن هیجدهمی مارکس در تضاد بود، اما در عوض، با بیشتر اندیشه های سده نوزدهم همخوانی داشت.

تا زمانی که نیازهای اساسی مثل خوراک و سرپناه و ... برآورده نشوند، کشمکش انسان با طبیعت همچنان ادامه خواهد داشت. 

همین که انسان ها در مسیر تکاملی شان مرحله ابتدایی و اشتراکی را پشت سر می گذارند، برای برآورده ساختن نیازهای نخستین و ثانوی شان درگیر یک همزیستی تنازع آمیز می شوند.  به محض آن که تقسیم کار در جامعه بشری پدید می آید، این تقسیم کار به تشکیل طبقات متنازع می انجامد.

مارکس یک تاریخی اندیش نسبی نگر بود که به نظر او، همه روابط اجتماعی میان انسان ها و نیز همه نظام های فکری، وابسته به دوره های گوناگون تاریخی اند. ویژگی تاریخی، نشانه خاص رهیافت مارکس است.

به اعتقاد مارکس، دگرگونی نظام های اجتماعی را نمی توان بر حسب عوامل غیر اجتماعی همچون جغرافیا یا آب  هوا تبیین کرد، زیرا این عوامل در برابر دگرگونی های تاریخی عمده نسبتاً ثابت باقی می مانند.  یک چنین دگرگونی را با ارجاع به پیدایش افکار تازه نیز نمی توان تبیین کرد. تکوین و پذیرش افکار بستگی به چیزی دارد که خود از جنس اندیشه نیست. افکار محرک نخستین نیستند، بلکه واکنش مستقیم یا تصعیدیافته منافع مادی اند که انسان ها را به معامله با دیگران وا می دارند.

مارکس رهیافت کل گرای خود را از هگل و یا شاید از منتسکیو گرفته باشد.  رهیافتی که جامعه را از نظر ساختاری یک کل متقابلاً وابسته می انگارد. برابر با این رهیافت، هر جنبه ای از این کل، از قوانین حقوقی و نظام های آموزشی گرفته تا دین  هنر را نمی توان جداگانه و بدون توجه به جنبه های دیگر درک کرد.   وانگهی، جوامع نه تنها کل های ساختارمندند، بلکه جامعیت های تحول یابنده نیز هستند.

سهم عمده او در بررسی های اجتماعی این است که در این زمینه توانسته است متغیر مستقلی را بازشناسد که در نظام هگل چندان نقشی نداشت و آن، همان شیوه تولید اقتصادی است.

کل روابط تولیدی، یعنی آن روابطی که انسان ها ضمن کاربرد مواد خام و فنون موجود برای دستیابی به هدف های تولیدی شان با یکدیگر برقرار می سازند، همان بنیادهای واقعی اند که روساختار فرهنگی کل جامعه بر روی آن ها ساخته می شود.

شیوه تولید اقتصادی که در روابط میان انسان ها خود را نشان می دهد، مستقل از هر فرد خاصی است و تابع اراده ها و مقصودهای فردی نیست.

نکته بنیادی در این نظرهای مارکس این است که انسان ها در جامعه زاده می شوند و جامعه روابط مالکیت را پیش از زاده شده آن ها تعیین می کند. این روابط مالکیت به نوبه خود به پیدایش طبقات گوناگون اجتماعی می انجامند.

مکان های گوناگونی که انسان ها در طیف طبقاتی اشغال می کنند، به منافع طبقاتی گوناگونی نیز می انجامند.  این منافع گوناگون از آگاهی طبقاتی یا فقدان آن در میان افراد برنمی خیزند، بلکه از جایگاه های عینی شان در فراگرد تولید مایه می گیرند.  انسان ها ممکن است به منافع طبقاتی شان آگاه نباشند، اما باز همین نافع، گوئی که از پشت سر آن ها سوقشان می دهد.

به نظر مارکس، انسان تنها در جامعه صورت بشری به خود می گیرد، اما با این همه، در برخی از موقعیت های تاریخی، برایش امکانپذیر است که ماهیت این الزام ها را دگرگون سازد.

تقسیم جامعه به طبقات، جهان بینی های سیاسی، اخلاقی، فلسفی و مذهبی گوناگون را پدید می آورد، جهان بینی هایی که روابط طبقاتی موجود را بیان می کنند و بر آن گرایش دارند که قدرت و اقتدار طبقه مسلط را تحکیم یا تضعیف کنند.

افکار طبقه حاکم در هر عصری، افکار حاکم بر کل جامعه اند؛ یعنی، طبقه ای که نیروی مادی مسلط بر جامعه است، در ضمن، نیروی فکری مسلط آن نیز به شمار می آید. طبقه ای که ابزارهای تولید مادی را به دست دارد، بر ابزارهای تولید ذهنی نیز تسلط دارد. طبقات ستمکش گرچه دست و پای شان را چیرگی ایدئولوژیک ستمگران بسته است، اما با این همه، برای نبرد با آنها، ایدئولوژی های ضد ایدئولوژی حاکم را نیز به وجود می آورند.

در دوران های انقلاب، برخی از نمایندگان طبقه مسلط تغییر جهت می دهند. برخی از صاحبنظران بورژوا که خود را به سطحی ارتقاء داده باشند که بتوانند از جهت نظری، مسیر کل جنبش را دریابند، به طبقه پرولتاریا روی می آورند.

نیروهای مادی تولیدی هر نظام اجتماعی، پیوسته دستخوش دگرگونی اند. منظور از نیروهای مادی تولیدی، همان نیروهای طبیعی اند که می توان با تکنولوژی ها و مهارت های شایسته مهارشان کرد. در نتیجه، روابط اجتماعی تولید با دگرگونی و تحول ابزارهای مادی تولید و نیروهای تولیدی جامعه دگرگون می شوند.

در یک نقطه معین، روابط اجتماعی دگرگون شده تولیدی با روابط مالکیت موجود،  یعنی با تقسیم بندی های موجود میان مالکان و غیرمالکان، تضاد پیدا می کنند.

همین که جامعه به چنین نقطه ای می رسد، نمایندگان طبقات رو به تعالی، روابط موجود مالکیت را مانع تکامل بیشتر شان تلقی می کنند.  این طبقات که دگرگونی در روابط مالکیت موجود را به عنوان تنها راه تعالی شان تشخیص می دهند، طبقاتی انقلابی می شوند.

بر اثر تضادها و تنش های موجود در چارچوب ساختار رایج اجتماعی، روابط اجتماعی تازه ای تحول می یابند و این روابط به نوبه خود، به تضادهای موجود دامن می زنند.

برای مثال، شیوه تولید سرمایه داری، طبقه پرولتاریا یا کارگران کارخانه را پدید می آورد.  همین که این کارگران آگاهی طبقاتی پیدا کنند، تنازع بنیادی شان را با طبقه بورژوا تشخیص می دهند و برای برانداختن رژیمی که ضامن بقای سرمایه داری است، دست به دست هم می دهند.  پرولتاریا حکم محکومیتی را که مالکیت خصوصی با خلق پرولتاریا برای خود صادر کرده است، به اجرا می گذارد.

 

نظریه طبقاتی:

نظریه طبقاتی مارکس مبتنی بر این نظر است که تاریخ جوامعی که تا کنون موجود بوده اند، تاریخ نبرد طبقاتی است. بنابراین نظر، جامعه بشری همین که از حالت ابتدایی و به نسبت تمایز نیافته اش بیرون آمد، پیوسته منقسم به طبقاتی بوده است که در تعقیب منافع طبقاتی شان با یکدیگر برخورد داشته اند.

روابط میان انسان ها به میزان دسترسی افراد به منابع نادر و قدرت های تعیین کننده بستگی دارد و دسترسی نابرابر به این منابع و قدرت ها، در همه زمان ها و شرایط به نبرد طبقاتی مؤثری نمی انجامد؛ بلکه امکان درگیری طبقاتی در ذات هر جامعه تمایزیافته ای وجود دارد، زیرا که یک چنین جامعه ای میان اشخاص و گروه هایی که در درون ساختار اجتماعی و در رابطه با ابزار تولید پایگاه های متفاوتی دارند، پیوسته برخورد منافع ایجاد می کند. اما در جامعه شناسی مارکس، منافع طبقاتی بدون سابقه پدید نمی آیند. مردمی که پایگاه های اجتماعی ویژه ای دارند، وقتی که در معرض مقتضیات اجتماعی ویژه ای قرار می گیرند، منافع طبقاتی خاصی پیدا می کنند. افراد جداگانه تنها زمانی تشکیل یک طبقه می دهند که در یک نبرد مشترک علیه طبقه ای دیگر درگیر شوند؛ در غیر این صورت، آن ها به عنوان رقیب های یکدیگر، روابط دشمنانه با هم خواهند داشت. منافع اقتصادی بالقوه اعضای یک قشر خاص، از جایگاه آن قشر در درون ساختارهای اجتماعی ویژه و روابط تولیدی سرچشمه می گیرند. اما این امکان بالقوه تنها زمانی بالفعل می گردد و طبقه در خود به طبقه برای خود تبدیل می شود که افراد اشغال کننده پایگاه های یکسان در یک نبرد مشترک درگیر شوند؛ در آن صورت، شبکه ای از ارتباطات میان آن ها پدید می آید آنان از این طریق به سرنوشت مشترک شان آگاه می شوند. در این زمان است که این افراد بخشی از یک طبقه منسجم می شوند و در درون این طبقه، به منافع مشترک شان دقیقاً آگاهی می یابند.

به نظر مارکس مبنایی که نظام های قشربندی اجتماعی بر آن استوارند، همان رابطه مجموعه ای از انسان ها با ابزار تولید است.  طبقات عمده جدید عبارتند از مالکان قدرت کار، مالکان سرمایه و مالکان زمین که منبع درآمدشان به ترتیب عبارتند از دستمزد، سود و اجازه زمین.

طبقه مجموعه ای از اشخاصی است که در سازمان تولید کارکرد یکسانی انجام می دهند. اما پیدایش یک طبقه خودآگاه و متمایز از مجموعه افراد سهیم در یک سرنوشت مشترک، به شبکه ای از ارتباطات، تمرکز توده های مردم، دشمن مشترک و نوعی سازماندهی نیاز دارد.  طبقه خودآگاه تنها زمانی پدید می آید که به اصطلاح ماکس وبر، مصالح آرمانی و منافع مادی بر یکدیگر منطبق شوند یعنی در صورتی که درخواست های اقتصادی و سیاسی با هدف های اخلاقی و عقیدتی درهم آمیزند.

مارکس برخلاف فایده گرایانی که نفع شخصی را تنظیم کننده یک جامعه هماهنگ می انگارد، می گوید که خود همین نفع شخصی در میان سرمایه داران، نابودکننده نفع طبقاتی عام آن ها است و به نابودی نهایی سرمایه داری به دست خود سرمایه داران خواهد انجامید.  همین واقعیت که هر سرمایه داری بر مبنای نفع شخصی اش عقلایی عمل می کند، به بحران های اقتصادی بیش از پیش عمیق تر و در نتیجه، به نابودی منافع مشترک سرمایه داران منجر خواهد شد.

بازار و شیوه رقابت آمیز تولید که ویژگی سرمایه سرمایه داری را تشکیل می دهند، گرایش بر این دارند که تولیدکنندگان فردی را از هم جدا سازند.  مارکس گرچه این واقعیت را پذیرفته بود که برای سرمایه داران نیز ممکن است که از منافع شخصی شان بگذرند، اما باز بر این اندیشه بود که این امکان تنها در عرصه های سیاسی و عقیدتی وجود دارد و نه در صحنه اقتصادی.  سرمایه داران با آن که به خاطر رقابت اقتصادی از همدیگر جدایند، اما باز یک ایدئولوژی توجیه کننده و نیز نظام سلطه ای را پرورانده اند که در خدمت منافع همگانی شان به کار می روند.  دولت، صورتی است که افراد طبقه حاکم در قالب آن منافع مشترک شان را بیان می دارند.

سرمایه داری می تواند آگاهی را بپروراند، اما این آگاهی همیشه یک آگاهی دروغین است.  هرگاه که شرایط اقتصادی آماده گردد و طبقه کارگر همبستگی یابد و به منافع مشترک خود آگاه شود و با نظام فکری شایسته ای برانگیخته گردد و با دشمنان نامتحدش روبرو شود، حاکمیت بورژوایی راهی جز نابودی ندارد.  همین که کارگران آگاه شوند که از فراگرد تولید بیگانه اند، عصر سرمایه داری به سر خواهد آمد.

 

از خودبیگانگی: Alienation

به نظر مارکس، تاریخ بشر جنبه ای دوگانه دارد، یعنی، از یک سوی، تاریخ نظارت آفریننده انسان بر طبعیت است و از سوی دیگر، تاریخ از خودبیگانگی هر چه بیشتر انسان است.  از خودبیگانگی یعنی انسان ها تحت چیرگی نیروهای خود آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرت های بیگانه در برابرشان می ایستد.

به عقیده مارکس، همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری، از دین گرفته تا اقتصاد سیاسی، دچار از خودبیگانگی اند و همگی وابسته به یکدیگر. عینیت بخشی، کار از خود بیگانگی است. پول همان ذات از خودبیگانه کار و وجود انسان است. این ذات بر انسان چیره می شود  مورد پرستش او قرار می گیرد. دولت همان واسطه میان انسان ها آزادی بشری است. انسان در همه نهادهایی که گرفتارشان شده است، با از خودبیگانگی روبرو است. اما به نظر مارکس، ازخودبیگانگی در محل کار از همه بیشتر اهمیت دارد، زیرا که انسان به عقیده او، گذشته از هر چیز دیگر، یک انسان سازنده است.

ازخودبیگانگی در قلمرو کار، چهار جنبه دارد: انسان از محصولی که تولید می کند، از فراگرد تولید، از خودش و سرانجام از اجتماع همگنانش بیگانه می شود.

محصولی که با کار تولید می شود، اکنون بسان یک هستی بیگانه و قدرتی مستقل از تولیدکننده در برابر او می ایستد. هرچه که کارگر بیشتر خود را وقف کارش می کند، چیزهایی که به ضد خودش می آفریند، نیرومندتر می شوند و او در زندگی درونی اش فقیرتر می شود و کمتر به خودش تعلق می یابد. به هر روی، ازخودبیگانگی تنها نه در نتیجه تولید، بلکه در فراگرد تولید و در چارچوب خود فعالیت تولیدی نمایان می شود. اگر محصول کار، ازخودبیگانگی است، خود تولید نیز باید یک نوع ازخودبیگانگی فعال باشد، ازخودبیگانگی محصول کار، تنها بیانگر از خودبیگانگی در خود فعالیت کار است. انسانی که از محصولات کارش و از فراگرد تولید بیگانه می شود، از خودش نیز بیگانه می گردد.  او دیگر نمی تواند جنبه های گوناگون شخصیت اش را به گونه ای کامل بپروراند. او خودش را انکار می کند. از این روی کارگر تنها زمانی که اوقات فراغتش را می گذراند، احساس می کند که خودش هست، حال آنکه ضمن کار چنین احساسی ندارد. کارگر با فعالیت خودش در چنان ارتباطی است که کارش را بسان چیزی بیگانه و نه متعلق به خودش می انگارد و فعالیت اش را رنج، نیرویش را بی قدرتی و خلاقیت اش را به عنوان عدم وجودش تلقی می کند.  انرژی ذهنی و جسمانی شخصی کارگر و زندگی خصوصی اش به فعالیتی تبدیل می شود که علیه او جهت گرفته و مستقل از او است و به او هیچ تعلق ندارد.

مارکس در مفهوم بت انگاری کالاها که برای تحلیل اقتصادی او جنبه ای کانونی دارد، بارها اصطلاح ازخودبیگانگی را به کار بسته بود.

 

جامعه شناسی معرفت:

مارکس برخلاف افکار مسلط زمانش، تصمیم گرفت که نسبی بودن عقاید را اثبات کند. او بر این باور بود که اگر ما افکار طبقه حاکم را از خود طبقه حاکم جدا انگاریم و برای افکار وجود مستقلی قائل شویم، یا اگر تنها به این بسنده کنیم که در یک عصر معین این یا آن افکار مسلط بوده اند و به شرایط تولید و تولیدکنندگان این افکار توجهی مبذول نداریم و یا آنکه افراد و اوضاع جهانی به وجود آورنده این افکار را ندیده گیریم، در واقع به بیراهه رفته ایم. یعنی افکار را باید به اوضاع زندگی و موقعیت تاریخی کسانی ارتباط داد که به آن افکار معتقدند.

مارکس پذیرفته بود که افراد خاص ممکن است همیشه بر وفق منافع طبقاتی شان فکر نکنند و در طرز تلقی شان، همیشه تحت تأثیر طبقه ای که بدان تعلق دارند نباشند. اما طبقات مردم به معنایی متمایز از افراد جداگانه، همیشه تحت تأثیر طبقه شان هستند.

بعدها مارکس و انگلس این فکر را که زیرساختار اقتصادی به تنهایی می تواند خصلت روساختار افکار را تعیین کند، تعدیل کرده بودند و تنها به اظهار این عقیده اکتفا کرده بودند که زیرساختار سرانجام یا در تحلیل نهایی عامل تعیین کننده است. به طوریکه ریاضیات و علوم طبیعی از نفوذ زیرساختار اقتصادی و اجتماعی مصونند و پذیرفته بودند که روساختارها تنها انعکاس صرف زیر ساختارها نیستند، بلکه می توانند بر این زیرساختارها  اثر گذارند. و این انعطاف پذیری چشمگیری در نظریات آنان بود.

 

پویایی دگرگونی اجتماعی

به نظر مارکس، نیروی محرک تاریخ را نباید در هیچیک از عوامل فرا بشری مانند مشیت الهی یا روح عینی جستجو کرد. او بر این باور بود که انسان ها خود تاریخ شان را می سازند. انسان ها در طول تاریخ پیوسته در طبیعت دخل و تصرف می کرده اند تا بیشتر بتوانند آن را در خدمت مقاصدشان درآورند.  آنان ضمن دگرگون ساختن طبیعت، خودشان را نیز تغییر می دهند.

انسان در ارتباط با محیط پیرامونش خصلتی فعال دارد. او برای دگرگون ساختن سکونتگاه طبیعی اش ابزارهایی را ابداع می کند.

انسان ها که در فراگرد تولید، هر روزه زندگی شان را دوباره می سازند، تنها در اجتماع با دیگران می توانند چنین کاری را انجام دهند. همین عامل است که انسان را به یک جانور سیاسی تبدیل می کند.

با توجه به کمیابی نسبی منابع، هر اندازه اضافه محصولی که انباشته گردد، به دست کسانی خواهد افتاد که از طریق سلب مالکیت وسایل تولید از دیگران، تسلط به دست آورده باشند. اما این تسلط هرگز همچنان بلامنازع نخواهد ماند. به همین دلیل است که تاریخ جامعه بشری تا کنون، تاریخ نبرد طبقاتی بوده است.

گرچه مارکس یک تکامل اندیش تاریخی است، اما یک اندیشمند معتقد به تکامل تک خطی نیست. او به دوره های رکود نسبی در تاریخ بشری به ویژه در جوامع شرقی، به خوبی آگاه بود.

مارکس پس از مرحله آغازین کمون ابتدایی، چهار شیوه تولید عمده و پیاپی را در تاریخ بشر در نظر گرفت: تولید آسیایی، باستانی، فئودالی و بورژوایی. هیچ سامان اجتماعی تازه ای پدیدار نمی شود، مگر آن که پیش از آن، همه نیروهای تولیدی موجود در بطن سامان پیشین تحول یافته باشند.

تنازع های طبقاتی ویژه هر شیوه تولید خاص، به پیدایش طبقاتی می انجامند که دیگر نمی توانند در چاچوب نظم موجود منافعشان را تأمین کنند، در این ضمن، نیروهای تولیدی به آخرین حدود روابط تولیدی موجود می رسد. 

تأکید مارکس بر ریشه های وجودی افکار و این نظر که تفکر را نیز باید در هر شرایط یکی از انواع فعالیت های اجتماعی به شمار آورد، همچنان به عنوان یکی از ماندگار ترین بخش کار مارکس باقی مانده است.

+ نگارش شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:14  توسط علي اميني | 

ماکس وبر: Max Weber

ماکس وبر جامعه شناسی را علم فراگیر کنش اجتماعی می دانست و تأکیدش  متوجه معانی ذهنی ای است که انسان های کنشگر به کنش های شان نسبت می دهند و جهت گیری های این کنش ها را در چارچوب زمینه های تاریخی- اجتماعی، مورد بررسی قرار می دهد.

 

کنش:

در جامعه شناسی وبر چهار نوع کنش اجتماعی بازشناخته شده اند.

1-    کنش غایتمندانه معقول یا هدفدار: هم هدف و هم وسایل آن معقولانه اند. مهندسی که پلی می سازد.

2-  کنش عقلانی معطوف به ارزش: تلاش برای تحقق یک هدف ذاتی که به خودی خود معقول نیست. مانند دستیابی به رستگاری اما می تواند با وسایل معقول پیگیری شود مثل انکار نفس مرتاضانه

3-  معطوف به انگیزش های عاطفی و احساسی: در حالت عاطفی کنشگر دیده می شود و نه در سبک سنگین کردن معقولانه وسایل و هدف ها. مثل خدمت مذهبی یک بنیادگرای مذهبی

4-    کنش سنتی: راهنمایی عادات فکری با اتکاء بر گذشته ازلی

 

علم طبیعی، علم اجتماعی و ربط ارزشی: Value Relevance

به نظر وبر، تفاوت های میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی، از تفاوت های نیت های شناختی پژوهشگر بر می خیزند و نه از کاربردناپذیری روش های تعمیمی و علمی در مورد موضوع کنش اجتماعی.

آنچه که علوم طبیعی را از علوم اجتماعی جدا می سازد، تفاوت ذاتی در روش های تحقیق شان نیست، بلکه علائق و هدف های متفاوت دانشمند پژوهشگر علل این جدایی اند. 

وبر می گوید آن مسئله خاصی که توجه یک پژوهشگر را به خود جلب می کند و سطح تبیین مورد نظر او، وابسته به ارزش است.  آنچه که قابلیت شناخته شدن را پیدا می کند، در واقع به دیدگاه دانشمند پژوهشگر بستگی دارد.

وبر معترض بود که تفسیرهای یک پژوهشگر در معرض خطر آلوده شدن به ارزش های اعتقادی دانشمند است و از جهت گیری ارزشی پژوهشگر سرچشمه می گیرد که در مورد دانشمند طبیعی نیز مصداق دارد.

وبر پافشاری می کند که در گزینش مسئله مورد تحقیق، همیشه یک عنصر ارزشی در کار است.  برای گزینش موضوع های مورد بررسی، هیچ معیار ذاتاً علمی ای وجود ندارد. در اینجا هر کسی می تواند راه خودش را در پیش گیرد و موضع اخلاقی خودش را پیش روی داشته باشد.  ربط ارزشی به گزینش مسئله مورد تحقیق راجع است و نه به تفسیر پدیده ها.

ربط ارزشی را باید از بیطرفی ارزشی جدا دانست، زیرا که این دو در واقع از دو مقوله متفاوت اند.  نخست این که بیطرفی اخلاقی به معنای آن است که همین که یک دانشمند اجتماعی به تناسب ارزش هایش مسئله مورد بررسی اش را برگزید، دیگر باید ارزش های خود یا دیگران را کنار گذارد و به راهنمایی داده هایش اکتفاء کند.  او نباید ارزش هایش را بر داده هایش تحمیل کند.

 

نمونه آرمانی: Ideal Type

یک دانشمند ممکن است در هنگام گزینش دستگاه مفهومی اش دچار سردرگمی شود زیرا زمانی که با مفاهیمی بسیار کلی کار می کند احتمالاً باید اختصاصی ترین جنبه های پدیده مورد بررسی اش را ندیده گیرد. مفهوم نمونه آرمانی برای رهایی از این سردرگمی ساخته شده است.

نمونه آرمانی یک ساختار تحلیلی است. او با این وسیله می تواند همانندی ها و انحراف ها را موارد عینی تشخیص دهد. نمونه آرمانی یک آرمان اخلاقی نیست، میانگین آماری نیز نیست.

یک نمونه آرمانی با واقعیت عینی هرگز مطابقت ندارد، بلکه همیشه دست کم یک گام از آن دور تر است. این نمونه بر پایه برخی از عناصر واقعیت ساخته می شود و یک کل منطقاً دقیق و منسجمی را می سازد که هرگز نمی توان آن را در واقعیت پیدا کرد.

 

سه نوع نمونه آرمانی وبر:

-    نمونه تاریخی: ریشه در ویژگی های تاریخی دارد به صورت بازسازی یک واقعیت تاریخی کلی و خاص مانند شهر غربی، اخلاق پروتستانی، سرمایه داری نوین که منحصر به فرد و تکرار ناشدنی است.

-         نمونه های کلی و انتزاعی: عناصر انتزاعی واقعیت اجتماعی را در بر می گیرد مانند دیوانسالاری، فئودالیسم

-         نمونه های رفتاری: بازسازی یک نوع رفتار عقلائی رفتار خاص مانند همه قضایای نظریه اقتصادی

 

علیت و احتمال: Causality & Probability

وبر هم به علیت تاریخی (شرایط منحصر به فردی که یک پدیده را شکل داده اند) و هم به علیت جامعه شناختی (رابطه منظم بین دو پدیده) سخت باور داشت، اما علیت را بر حسب احتمال در نظر می گرفت و همین امر بود که کژ فهمی هایی را در مورد او به بار آورده است. تأکید او بر تصادف یا احتمال، هیچ ربطی به پشتیبانی از اراده آزاد یا پیش بینی ناپذیری رفتار بشری ندارد.

مفهوم احتمال یا تصادف وبر بر پایه یک نوع فلسفه مابعدالطبیعی مبتنی بر اراده آزاد استوار نیست، بلکه از شناخت او از دشواری های استقرار روابط علی تام و همه جانبه مایه می گیرد.

بهتر است که میان دو جهتی که نظر علیت وبر به خود می گیرد- جهت تاریخی و جهت جامعه شناختی- تمایز قائل شویم.  علیت تاریخی شرایط منحصر به فردی را تعیین می کند که پدیدآورنده یک رویداد تاریخی اند. علیت جامعه شناختی میان دو پدیده رابطه منظمی برقرار می کند.

مثلاً تجربه ذهنی تسلط ایرانیان بر یونانیان چنین حکم می کند که اگر آتنی ها نبرد ماراتون را می باختند، یونان تحت تسلط ایران می بایست جامعه ای اساساً متفاوت با یونان پیش از این نبرد بوده باشد.

 

انواع اقتدار: Authority

اینکه وبر می پرسید چرا بعضی از انسان ها مدعی اقتدار می شوند و احساس می کنند که حق مشروع دارند از دیگران بخواهند که به میل خودشان بخواهند به فرمان آنها تن دردهند.

نمونه های ناب توصیف وبر از اقتدار:

1-  اقتدار قانونی- عقلائی: که شاخص روابط سلسله مراتبی جامع نوین است. بر زمینه های معقول استوار باشند و ریشه در قواعد غیرشخصی داشته باشد که قانوناً تصویب شده باشند.

2-    اقتدار سنتی: مربوط به جوامع ماقبل جوامع مدرن است. بر اعتقاد به تقدس سنت و گذشته ازلی استوار است.

3-  اقتدار فرهمندانه یا کاریزماتیک: بر جاذبه های رهبرانی استوار است که به خاطر فضیلت خارق العاده اخلاقی و قهرمانی یا مذهبی شان، خواستار تبعیت افراد جامعه اند.

 

کار کرد افکار:

علاقه وبر به معنایی که کنشگران اجتماعی به روابطشان نسبت می دهند، نگذاشته بود که کار او به بررسی انواع کنش های اجتماعی محدود گردد؛ بلکه موجب شده بود که او سنخ شناسی صورت های کنش اجتماعی را بیشتر برای فهم معنای دگرگونی اجتماعی به کار برد.

وبر که مجذوب پویایی های دگرگونی اجتماعی شده بود، کوشیده بود تا یک نظام تفسیری را بیافریند که از نظام مارکس انعاطپذیرتر باشد.  او کوشید تا نشان دهد که روابط میان نظام های فکری و ساختارهای اجتماعی، صورت های گوناگون دارند و همبستگی های علی آنها می توانند هم از زیر ساختار به روساختار عمل کنند و هم از روساختار به زیرساختار، نه آنکه تنها از زیرساختار به روساختار راه برند.  اصلاح و تعدیل طرح مارکس به وسیله وبر، در نظریه قشربندی او نیز هویدا است.

 

طبقه، منزلت و قدرت:

به نظر او طبقه یک دسته از انسان ها را در بر می گیرد که 1- در ترکیب سرنوشت زندگی شان یک عنصر مشترک داشته باشند، عنصری که 2- منحصراً با منافع اقتصادی در تصاحب کالا ها و فرصت های کسب درآمد بازنموده می شود و 3- تحت شرایط تولید کالایی یا بازار کار متجلی می شود.

طبقه بندی انسانها در گروههای منزلتی، بیشتر بر الگوهای مصرف آنها مبتنی است تا جایگاه شان در بازار تولید.

برخلاف طبقات که می توانند اشتراک اجتماعی داشته یا نداشته باشند، گروه های منزلتی معمولاً اجتماعاتی هستند که با سبک های شایسته زندگی و احترام و فخر اجتماعی که دیگران برایشان قائل اند، الگوهای مصرفی یکسان دارند. به همدیگر وابستگی پیدا می کنند. فزون بر این، گروه منزلتی در مورد نشست و برخاست های اعضایش با کسانی که وابسته به این گروه نیستند، محدودیت هایی قائل است و از اعضایش انتظار دارد که نسبت به آنهایی که منزلتی پائین تر دارند، از نظر اجتماعی فاصله گیرند. یک گروه منزلتی تنها زمانی می تواند وجود داشته باشد که دیگران برای اعضای آن گروه حیثیت یا فروپایگی قائل شوند.

گرچه وبر نظر مارکس را در مورد اینکه کسانی که وسائل تولید را در تملک دارند، به گونه ای مستقیم یا غیر مستقیم در جامعه اعمال قدرت سیاسی می کنند را می پذیرد و اینکه در جهان سرمایه داری نوین، قدرت اقتصادی یک قدرت مسلط است، اما وبر می گوید پیدایش قدرت اقتصادی ممکن است پیامدهای قدرت موجود در زمینه های دیگر باشد. برای مثال مردانی که سازمان های بوروکراتیک بزرگ را اداره می کنند، با آنکه مستخدمان حقوق بگیری بیش نیستند، اما باز می توانند قدرت اقتصادی نیرومندی را اعمال کنند.

وبر قدرت را اینگونه تعریف می کند: فرصتی که یک انسان یا شماری از انسان ها دارند تا اراده شان را حتی با وجود مقاومت دیگران، بر کنش جمعی تحمیل کنند.

به نظر وبر اینکه سرچشمه قدرت در کجا قرار گرفته است، یک مسئله تجربی است و هیچ کس نمی تواند با تأکید جزم آمیز مارکس بر یک سرچشمه خاص قدرت، به این پرسش پاسخ گوید و انسان ها تنها برای ثروتمند شدن خواستار قدرت نمی شوند چه بسا کسانی که برای فخر اجتماعی جویای قدرت اند.

 

دیوانسالاری:

ادارات یک سلسله مراتبی دارند و با ضوابط غیرشخصی عمل می کنند.  مسئولان این ادارات وظایف خاص مرزبندی شده ای دارند و هر یک باید در حوزه خاصی که به او اختصاص داده شده است، اعمال مدیریت کند.  انتصاب ها بر حسب شایستگی های تخصصی صورت می گیرند و نه بر وفق معیارهای انتسابی.

به نظر وبر، سازمان دیوانسالارانه همان وسیله ممتازی است که شکل سیاست، اقتصاد و تکنولوژی نوین را تعیین کرده است. از نظر فنی، همچنان که تولید ماشینی بر روش های دستی برتری دارد، انواع سازمان های دیوانسالار نیز از همه صورت های دیگر مدیریت برترند.

وبر کارکردهای نامطلوب دیوانسالاری را نیز ندیده نگرفته بود.  برای مثال، مزیت عمده دیوانسالاری که همان قابلیت آن در ارزیابی نتایج است، این نظام را در برخورد با موارد فردی، کند و خرفت می سازد.

نظر وبر درباره عقلائی و بوروکراتیزه شدن گریز ناپذیر جهان انسانی، با مفهوم از خودبیگانگی مارکس همانندی های آشکاری دارد. همچنین هر دو آنها بر این بوده اند که جهان کارآیی عقلائی، به غولی تبدیل شده است که آفرینندگانش را به انسانیت زدایی تهدید می کند و این احتمال را می داد که آینده بیشتر یک قفس آهنین خواهد بود تا بهشت موعود.

 

عقلائی شدن و افسون زدایی: Disenchantment

وبر بارها تأکید کرده بود که جهان نوین خدایانش را رها کرده است و همه چیز را عقلایی کرده و تابع محاسبه و پیش بینی پذیرش ساخته است. او می کوشید تا نشان دهد که چگونه پیامبران با جاذبه های فرهمندانه شان توانستند قدرت های کاهنان را که مبتنی بر سنت بودند از اعتبار بیندازند؛ و چگونه با پیدایش دین مبتنی بر کتاب، فراگرد عقلائی و نظامدار شدن پهنه دینی آغاز شد و در اخلاق پروتستانی به اوج خود رسید.

1-    عقلانیت ابزاری یا رسمی: عقلانیت موجود در غرب

2-    عقلانیت ارزش یا اخلاقی: برای هدفی متعالی

 

جامعه شناسی دین وبر:

ماکس وبر که جزء بنیانگذاران جامعه شناسی دین است، در کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری خود توضیح می دهد که این روحیه کار و تولید در فرقه کالونی پروتستان به شکل نظام فعلی سرمایه داری کمک کرد.

 

 

 

+ نگارش شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:13  توسط علي اميني | 

جورج زیمل: George Simmel

 

جامعه شناسی صوری: Formal Sociology

جامعه شناسی زیمل معطوف به صورت هایی از کنش متقابل بود که مبنای رفتارهای سیاسی، اقتصادی، مذهبی و جنسی را می سازند. به نظر او، یک رشته پدیده های انسانی جداگانه را می توان با ارجاع به یک مفهوم صوری واحد درک کرد.

مثل وجود صورت های کنش متقابل یکسان در تنازع نظامی و درگیری های زناشوئی یا بررسی الگوهای مشترک حاکم بر صورت های فرماندهی و فرمانبری در دربار لوئی چهاردهم و رفتار در یک شرکت آمریکائی.

زیمل نیز بی همتا بودن رویدادهای تاریخی را پذیرفته بود اما اگر کسی از زاویه خاص جامعه شناس به تاریخ بنگرد نیازی ندارد به بی همتایی این رویدادها بپردازد بلکه باید یکنواختی های حاکم بر این رویدادها را جستجو کند.

تأکید زیمل بر تجرید از محتواهای عینی و تمرکز بر صورت های زندگی اجتماعی، باعث شده که رهیافت جامعه شناختی او با عنوان جامعه شناسی صوری مشخص گردد.  به هر حال، تمایزی که میان صورت و محتوای پدیده های اجتماعی قائل بود، چنان که باید و شاید روشن نیست.

او می کوشد نشان دهد، با آن که منافع و منظورهایی که منجر به اجتماعات خاص انسانی می شوند گوناگونند، اما باز ممکن است صورت های اجتماعی کنش متقابل که این منافع و منظورها در قالب آنها تحقق می یابند، یکسان باشند.

در تحلیل صوری، ویژگی های خاصی از پدیده های عینی که جز از طریق روش های جامعه شناسی صوری به آسانی مشاهده پذیر نیستند، از واقعیت بیرون کشیده می شوند. همین که این کار با موفقیت انجام گرفته باشد، آنگاه مقایسه هایی امکان پذیر خواهد شد که شاید از نظر محتوای عینی متفاوت باشند ولی از جهت تنظیم ساختاری همسانی داشته باشند.

او نمی خواست بگوید که صورت ها وجودی جدا و متمایز از محتوا ها دارند، بلکه برعکس، پذیرفته بود که صورت ها به محتوا ها چسبیده اند و نمی توانند واقعیتی مستقل از محتواها داشته باشند.  او تأکیدش بر این بود که پدیده های عینی را می توان از چشم اندازهای گوناگون بررسی کرد.

اصطلاح صورت(Form)  که بار فلسفی مبهمی دارد، موجب وحشت جامعه شناسان جدید شد که اگر به جای آن اصطلاح ساختار اجتماعی را بکار می برد شاید با مقاومت کمتری روبرو می شد.  اصطلاح های جدید  جامعه شناختی مانند منزلت، نقش، هنجارها توقعات به مفهوم پردازی صوری زیمل نزدیک اند.

به نظر زیمل، صورت هایی که در واقعیت اجتماعی پیدا می شوند، به هیچ روی صورت های ناب نیستند، هر پدیده اجتماعی شامل انواع عناصر صوری است. حضور صورت های گوناگون در پدیده های عینی به تداخل آن ها می انجامند، چندان که هیچیک از آن ها را نمی توان به گونه ای ناب پیدا کرد.  آنها مبنای واقعیت را تشکیل می دهند، اما در واقعیت عینی عملاٌ تحقق پیدا نمی کنند. مانند نمونه آرمانی وبر.

 

 

 

سنخ های اجتماعی: Socia Types 

زیمل برای تکمیل صورت های اجتماعی، سنخ های اجتماعی را ترسیم کرد.  زیمل هر سنخ اجتماعی ویژه ای را محصول واکنش ها و توقعات دیگران می داند که از او انتظار دارند به شیوه خاصی رفتار کند.

مثل بیگانه، میانجی، فقیر، ماجراجو، مرد وسط و مرتد. بیشتر با آنچه دیگران درباره آنان انجام می دهند، مشخص می گردند و تنها از رهگذر روابط متقابل و خاص اجتماعی به دست می آورند.

 

روش دیالکتیکی در جامعه شناسی زیمل

زیمل در سراسر کارهایش بر بستگی ها و نیز تنش های میان فرد و جامعه تأکید دارد.  فرد اجتماعی شده پیوسته در ارتباط دوگانه با جامعه باقی می ماند، یعنی از یک سوی در جامعه عجین شده است و از سوی دیگر در برابر آن می ایستد. فرد هم در درون جامعه قرار دارد و هم در بیرون آن. او هم برای خود زندگی می کند و هم برای جامعه.  انسان تنها از طریق صورت های نهادی می تواند آزادی به دست آورد، اما آزادی اش پیوسته در معرض خطر همین صورت های نهادی است. زیمل میان نمودها و واقعیت های اجتماعی تفاوت قائل بود. 

یک گروه یکسره هماهنگ، نمی تواند وجود داشته باشد و نمی تواند تحول و دگرگونی را پذیرا باشد.  ساده انگارانه است اگر نیروهایی را که به ستیز می انجامند، منفی و نیروهای معطوف به توافق را مثبت انگاریم.

تنها رویگردانی از یک رابطه را می توان عنصری یکسره منفی تلقی کرد. یک رابطه ستزآمیز گرچه ممکن است برای هر دو طرف این رابطه کم و بیش دردناک باشد، اما همین رابطه از طریق درگیر ساختن متقابل آن ها در جامعه، حتی در حالت عدم توافق، آنان را به بافت اجتماعی پیوند می دهد. از آنجا که ستیز می تواند پیوندهای اجتماعی موجود را قوی تر سازد و حتی پیوندهای تازه ای را برقرار سازد، پس آن را باید یک نیروی آفریننده دانست و نه نابود کننده.

یک جامعه خوب، جامعه بدون کشمکش نیست، بلکه برعکس، چنین جامعه ای سرشار از انواع درگیری های متقاطع میان اعضایش است.  سنت خواهی و سنت شکنی هر دو بخش های سازنده دیالکتیک ازلی زندگی اجتماعی اند.  پس، قایل شدن تمایز میان جامعه شناسی نظم و جامعه شناسی بی سامانی و تفکیک الگوی هماهنگی از الگوی درگیری، کار درستی نیست، زیرا این ها در واقعیت امر جدا از هم نیستند، بلکه تنها جنبه های صوری متفاوتی از یک واقعیت اند.

تسلط مبتنی بر تحمیل اراده بالادست بر زیردست نیست، بلکه مستلزم یک کنش دو جانبه است.  قدرت مستلزم یک کنش متقابل و مبادله است و عمل بالادست را نمی توان بدون ارجاع به عمل زیردست درک کرد و برعکس.  هر کوششی در جهت تحلیل کنش اجتماعی بدون چنین ارجاعی، می بایست از سوی او رد شده باشد که زیمل آن را سفسطه جدائی نامیده بود.

 

مد:

یکی از صورت های کنش متقابل است که از طرفی شکلی از روابط اجتماعی است و افراد خواستار گرفتن تائید دیگران اند.  از طرف دیگر مد هنجاری را مشخص می کند که کجروی از آن هم مشخص می شود.

از نظر زیمل مد نیز حالت دیالکتیک دارد چرا که موفقیت  گستردگی هر مدی منجر به شکست احتمالی آن می شده است یعنی هر چه تعداد بیشتری از یک مد را بپذیرند جذابیت مد از بین می رود.

 

اهمیت اعداد در زندگی اجتماعی (هندسه اجتماعی):

زیمل صورت های فراگرد گروهی را در ارتباط با تنظیم ساختاری (جنبه های کمی گروه) آن می آزماید و این تنظیم را بر پایه روابط کمی محض گروه مینهد.

رابطه دو نفره از نظر کیفی با همه سنخ های گروهی دیگر متفاوت است. دو عضو گروه تنها با همدیگر روبرویند و با جمع کاری ندارند و با کناره گیری هر یک از دو عضو آن به نابودی این گروه می انجامد. وظایف اعضاء در گروه دو نفره به نمایندگی انجام نمی گیرد.  هیچیک از دو تن نمی تواند با احاله وظایف گروهی به تن دیگر از خود سلب مسئولیت کند، هیچکس نمی تواند برای کارهایی که انجام داده یا نداده است، گروه را مسئول بداند.

در گروه سه نفره دگرگونی کیفی روی می دهد.  هر فرد عضو گروه با امکان طرد اکثریت روبرو هست.  یک گروه سه نفره می تواند از طریق ائتلاف دو تن از اعضایش، اراده اش را بر یک تن تحمیل کند.  به این صورت گروه سه نفره تناقض اجتماعی را که بر سراسر زندگی اجتماعی حاکم است یعنی همان دیالکتیک آزادی و الزام، خودمختاری و تابعیت را به ساده ترین شکل به نمایش می گذارد.

عضو سوم می تواند سه نقش را بپذیرد: داور باشد و گروه را از پاشیدن برهاند، سوم شخص ذینفع که از عدم توافق دو عضو دیگر بهره جوید، و به صورت تفرقه انداز حکومت کن باشد و درگیری های دو عضو دیگر را به عمد دامن زند.

یک گروه بزرگتر برای آنکه از پس پیچیدگی فزاینده روابط میان افراد بیشتر برآید، باید ارگان های ویژه ای را بیافریند تا کنش های متقابل میان اعضایش را آسان تر سازد.  از این روی، هیچ گروه بزرگی نمی تواند بدون آفرینش سمت های گوناگون و تمایز قائل شدن میان پایگاه های اجتماعی و تفویض وظایف و مسئولیت ها، کارکرد داشته باشند. به همین دلیل است که گروه های بزرگتر به جوامع مرکب از افراد نابرابر تبدیل می شوند. و گروه بزرگتر وحدتش را که در ارگان های گروهی و آرمان های سیاسی متجلی می شود، تنها به بهای فاصله زیاد میان این ساختارهای اجتماعی و فرد به دست می آورد.

هر چه گروه کوچک تر باشد، تعلق گروهی اعضای آن عمیق تر است. و برعکس هر چه گروه بزرگتر باشد مشارکت اعضای آن ضعیف تر است و احتمال زیادی دارد که اعضای گروه به جای آن که با همه وجودشان به گروه تعلق داشته باشند، تنها بخشی از شخصیت شان را به گروه اختصاص دهند.

 

فرهنگ نوین از نظر زیمل

به نظر زیمل، روند تاریخی جدید، آزادی فزاینده فرد را از بندهای وابستگی شدید اجتماعی و شخصی نشان می دهد، ضمن اینکه فرآورده های فرهنگی ساخته انسان، بیش از پیش بر انسان چیرگی می یابد.

در جوامع پیشین، انسان در یک رشته محدودی از حلقه های اجتماعی به نسبت کوچک زندگی می کرد و کل شخصیت فرد در این زندگی گروهی تحلیل رفته بود تا جائی که در قرون وسطی تمامیت فرد را در تصرف خودشان داشتند.

تجمع های جوامع پیشین، تخصیص کارکردی پیدا نکرده بودند بلکه فرد را از طریق وابستگی ها و وفاداری های تمایزیافته به جامعه پیوند می زدند.  انقیاد در برگیرنده تسلط بر تمامی شخصیت زیردستان بود و وابستگی یک وابستگی تمام عیار بود.

یک قبیله ابتدائی نه از فردفرد اعضای قبیله، بلکه از کلان ها، تبارها و یا از گروهبندی های دیگری ترکیب می شود که افراد قبیله مستقیماً در آن ها عضویت دارند.

اما اصل سازمانی در جهان نوین متفاوت است. یک فرد عضو بسیاری از حلقه های به خوبی مشخص است، اما هیچیک از این حلقه ها تمامی شخصیت او را در بر نمی گیرد و بر او نظارت تام ندارند.

تعداد حلقه های متفاوتی که افراد در آن می پویند، یکی از نشانه های تحول فرهنگی است. هر چه که شماره ترکیب های امکان عضویت بیشتر باشد، فرد بهتر می تواند در پهنه اجتماعی موقعیت منحصر به فردی پیدا کند.

هرگاه عضویت در یک حلقه یا چند حلقه اجتماعی جایش را به یک جایگاه اجتماعی در شبکه ای از حلقه های گوناگون اجتماعی دهد، شخصیت فرد دگرگون می شود.

برای مثال، در جوامع پیشین، وابستگی مکانی یا خویشاوندی تعیین کننده تعلق مذهبی بود، یک فرد نمی توانست با افرادی همزیستی کند که در عقاید مذهبی با او اشتراک نداشتند، برعکس در جهان نوین این گونه تعلق ها از هم جدا هستند.

وابستگی چندگانه به انواع حلقه های اجتماعی، به خود آگاهی بیشتر می انجامد. وجود شبکه حلقه های اجتماعی، پیش شرط پیدایش فردگرائی است.

نظر زیمل در مورد الگوهای تاریخی این گونه است که تمایز اجتماعی مستلزم گذار از همگونی به چندگونی، یکنواختی به انفراد، وابستگی های چندگانه و گذار از منزلت اجتماعی به قرارداد، همبستگی مکانیکی به همبستگی ارگانیک و پیدایش خود مختاری است.

ضمن اینکه تقسیم کار ناشی از جوامع نوین، پیوند تولید کننده را با فراگرد تولید می گسلد، چندان که تولید راه مستقلی را برای خود در پیش می گیرد.  این فراگرد شیئ شدن (شیء وارگی) فرآورده های فرهنگی، گرچه از تقسیم کار سرچشمه نگرفته است، اما بیگانگی هر چه بیشتر شخص را از فرآورده هایش موجب شده است.

 

فلسفه پول

این کتاب بیشتر به جامعه شناسی فرهنگی و تحلیل تضمین های اجتماعی گسترده از امور اقتصادی اختصاص دارد.  مبادله اقتصادی یک صورت از کنش متقابل اجتماعی به خود می گیرد.  پول می تواند دقیقاً خرد شود و در اندازه گیری های دقیق قرار گیرد.  یک خاصیت غیرشخصی دارد. 

محاسبات معقول و انتزاعی  ایجاد می کند.  پول به آن دلیل که می تواند یک معامله را به یک منظور خاص منحصر سازد، آزادی فردی را تقویت می کند و دامنه تمایز اجتماعی را گسترش می دهد. 

پول در جهان نوین، چیزی بیشتر از یک معیار ارزش و وسیله مبادله است و فراسوی کارکردهای اقتصادی اش، روح تعقل، حسابگری و احساس غیرشخصی جامعه نوین را متجسم می کند.

+ نگارش شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:11  توسط علي اميني | 

تورشتاین وبلن:  Thorstein Veblen

 

نقطه عطف کار وبلن، کالبدشکافی انتقادی آیین های اقتصاد کلاسیک در پرتو استدلال تکاملی و جامعه شناختی بود. او با این برداشت اقتصاددانان کلاسیک مخالف بود که قوانین اقتصادی آن ها مفاهیم عام فارغ از زمان اند و در عوض معتقد بود که رفتار اقتصادی انسان ها را مانند هرگونه فعالیت انسانی دیگر، باید بر حسب زمینه و بستر اجتماعی این رفتار، مورد تحلیل قرار داد.

او چهار مرحله عمده را در تکامل انسان برمی شمرد:

1-    اقتصاد مسالمت آمیز عصر توحش و دوران نوسنگی

2-    اقتصاد تهاجمی عصر بربریت که در آن، نهادهای جنگی، مالکیت و برتری جنس مذکر و طبقه مرفه پدیدار می شوند

3-    اقتصاد مبتنی بر کاردستی و ما قبل مدرن

4-    عصر جدید که تحت سلطه ماشین است.

اندیشه اساسی وبلن درباره جهان نوین سرمایه داری، مبتنی است بر تضاد چاره ناپذیر بازرگانی و صنعت، مالکیت تکنولوژی، اشتغال مالی و اشتغال صنعتی و تضاد میان کسانی که کالاها را می سازند و آن هایی که پول درمی آورند و سرانجام تضاد میان کارگران و فروشندگان.

وبلن بر این باور بود که عامل انضباط بخش اصلی در جهان نوین، فراگرد ماشینی تولید است. تکنولوژی ماشینی مبتنی است بر یک دانش غیرشخصی و علت و معلولی مادی

 

کالبدشکافی رقابت:

حرمت نفس، همان بازتاب حرمتی است که دیگران برای انسان قائل می شوند.  در نتیجه، اگر شخص به خاطر عدم توفیق در کوشش های رقابت آمیز مورد پسند جامعه، چنین حرمتی را به دست نیاورد، از فقدان حرمت نفس رنج خواهد برد.  پس، انگیزه تلاش وقفه ناپذیر در یک فرهنگ رقابت آمیز، در هراس از دست دادن حرمت نفس ریشه دارد.

به نظر وبلن، مصرف چشمگیر، تن آسانی چشمگیر(اوقات فراغت) و نمایش چشمگیر نمادهای بلندپایگی، وسایلی هستند که انسان ها با آن ها می کوشند با در چشم همسایگان شان برتر جلوه کنند و برای خودشان نیز ارزش بیشتری قائل شوند.

محرومیت نسبی

دلبستگی انسان امروزی به پس انداز و داد و ستد نیست، بلکه میل به پیشی گرفتن از دیگران، او را به تکاپو وامی دارد. یعنی دستیابی به پایگاه والاتر.

 

جامعه شناسی معرفت:

وبلن در نوشته هایش نشان می دهد که چگونه عادات فکری بر اثر عادت های زندگی پدید می آیند و پیوسته بر وابستگی سبک های فکری به سازمان های اجتماعی تأکید داشت. اینکه عادات فکری از موقعیت های شغلی و اجتماعی سرچشمه می گیرند.

او بین اجتماع های مسالمت آمیز کشاورزی در عصر توحش و زندگی غارتگرانه اقوام شبان تمایز قائل می شود

او تفاوت سبک های زندگی دو دوره را به جهتگیری مذهبی متفاوت آنها نسبت می دهد.

در جوامع کشاورز: الهیات چند خدایی داشتند. رابطه خدایان احتمالاً از نوع رابطه خویشاوندی بود و با توجه به خصلت مسالمت آمیز و غیرتحمیلی نظام الهی امور در میان مردم کشاورز، به احتمال زیاد، بیشتر خدایان آنان باید مؤنث باشند.

برعکس، فرهنگ های غارتگرانه اقوام شبان، با ساختار اقتدار متمرکزتر و رئیسان جنگجوی شان، به نظام های مذهبی تک خداگروی گرایش دارند و بر طرح های خودسرانه حکومت الهی بیشتر تأکید دارند. یک چنین قومی، بیشتر خدایان مذکر را می پذیرند و اغراض زورگویانه، آمرانه و خودسرانه و نوعی شهریارانه را به این خدایان استناد می دهند.

در جوامع اخیر، عادات فکری با موقعیت طبقاتی و ساختار شغلی وابسته و همدوش اند.  اشتغال های پولی بیشتر گرایش ها و استعدادها یا سوء نیت های انسان ها را برمی انگیزانند و حفظ می کنند، حال آنکه اشتغال های صنعتی بیشتر در جهت اعمال و حفظ نگرش های حسن نیت آمیز  اقتصادی عمل می کنند. اشتغال های پولی به اعتقادهای جادویی و بخت آزمایی پر و بال می دهند، حال آنکه فنون صنعتی خردمندی را پرورش می دهند.

کژسازگاری وبلن، کژ کارکرد امروز:

بیکفایتی تربیت شده است که به شخصی دلالت می کند که برای یک زمینه شغلی به خوبی تربیت شده است اما به خاطر آن که از او کار دیگری را می خواهند، نمی تواند عملکرد کارآیی داشته باشد؛ همان کارایی او در گذشته، باعث می شود که او اکنون رفتار نامتناسبی از خود نشان دهد.

تحلیل کارکردی:

وبلن در هنگام توصیف جلوه های گوناگون الگوی مصرف چشمگیر، می کوشد تا کارکردهای پنهانی این گونه مصرف را پیدا کند.  ظاهراً شمع ها برای روشنایی اتومبیل ها برای سواری ساخته شده اند، اما در یک نظام پولی، این ها در خدمت پنهانی نشان دادن و بالا بردن سطح منزلت اجتماعی افراد عمل می کنند.

 

نظریه دگرگونی اجتماعی:

نظریه دگرگونی اجتماعی وبلن، اساساً یک نظریه فنی تاریخ است. در آخری تحلیل وبلن، وضعیت فنون صنعتی، یعنی همان تکنولوژیی که در دسترس یک جامعه قرار دارد، خصلت فرهنگ آن جامعه را مشخص می سازد. یک تکنولوژی تازه خود به خود نظام قانونی جدید، رویکردهای اخلاقی تازه یا آموزش نوینی را به ارمغان نمی آورد، بلکه نهادهای کهنه را به مبارزه و مقاومت فرا می خواند.

وبلن بر این باور بود که یک تکنولوژی نوین، سرانجامٍٍ، افکار پذیرفته شده را در خواهد نوردید، بر منافع جاافتاده چیره خواهد شد و نهادها را مطابق با نیازهایش تغییر شکل خواهد داد.  اما این فراگرد به گذشت زمان نیاز دارد و در همین عقب ماندگی زمانی- برای مثال، زمانی یک جامعه صنعتی هنوز تحت سلطه قوانین حقوقی و اخلاقی عصر کار دستی سیر می کند- جامعه از ضایعات ناشی از فقدان تطابق میان نهادها و تکنولوژی اش رنج می برد.

وبلن برخلاف مارکس، نبرد طبقاتی را موتور تاریخ نمی دانست. او برخورد میان تکنولوژی پیشرفته و نهادهای تأخیرانداز را نیروی تعیین کننده تاریخ به شمار می آورد. تنها در دورانی که این برخورد جنبه ای حاد پیدا می کند، میان افرادی که اشتغال های مالی دارند و ابقای وضع موجود را به سود خودشان می بینند، و کسانی که اشتغال های صنعتی دارند و با درخواست های تکنولوژی روز سازگارند، تنازع های طبقاتی در می گیرند.

وبلن به تکامل بک خطی باور نداشت. به آنچه که امروزه جهش مراحل تاریخی است اعتقاد داشت.  از همین روی، به مزیت وام گرفتن تکنولوژی و فنون از خارج به جای ساختن  پرداختن آن ها در داخل، توجه اکید داشت. در چنین شرایطی آثار سوء عناصر دیگر فرهنگی را که در حول و حوش این تکنولوژی ها و طی تحول و کاربردشان در جامعه ای دیگر رشد پیدا کرده اند، با خود به همراه نمی آورند.

وام گرفتن تکنولوژی از کشورهای دیگر، به تسریع رشد تکاملی کشور وام گیرنده کمک می کند، حال آنکه قدرت رقابت کشور زادگاه تکنولوژی را پائین می آورد. این تاوان پیشی گرفتن از دیگران است.

 

نظریه غرایز

غریزه کارورزی= علاقه به خوب کار کردن

گرایش پدر مادری= تیمار داری فرزندان

غریزه کنجکاوی فارغبالانه= نیروی محرک کنجکاوی علمی

 

او طرفدار ساختن لباس با کاغذ یک بار مصرف نیز بود.

+ نگارش شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:9  توسط علي اميني | 

امیل دورکیم: Emile Durkheim

 

واقعیت اجتماعی از دیدگاه دورکیم: Social Fact

- واقعیت های اجتماعی نسبت به هر فرد زنده جنبه ای خارجی دارند و از چنان قدرت وادارنده ای برخوردار اند که بر فرد و اراده فردی تحمیل می گردند.

- این واقعیت ها با گذشت زمان پایدار می مانند،حال آنکه افرادخاص میمیرند و جایشان را به دیگران می دهند. 

- پس واقعیت اجتماعی هرشیوه عمل ثابت یا ناثابتی است که بتواند بر فرد یک نوع الزام خارجی را تحمیل کند.

- او معتقد بود جامعه چیزی هم فراسوی ماست و هم در درون ما. به این جهت دورکیم می کوشید تا واقعیت های اجتماعی را تنها نه به عنوان پدیده های بیرونی و واقع در جهان چیزهای خارج از افراد مورد بررسی قرار دهد، بلکه در صدد بود تا این واقعیت را از دید کنشگران اجتماعی و پژوهشگر جامعه شناس در نظر آورد.

- علت تعیین کننده یک واقعیت اجتماعی را باید در میان واقعیت های ماقبل آن جستجو کرد و نه در حالات آگاهی فردی. برای مثال، یک حزب سیاسی گرچه از فردفرد اعضایش ترکیب شده است، اما نمی توان آن را بر حسب عناصر سازنده اش تبیین کرد؛ حزب یک کل، ساختاری است که باید آن را بر حسب نیروهای اجتماعی و تاریخی ای که پدیدش آورده اند و به عملکردش کشانده اند، تبیین کرد.

 

انسجام و همبستگی اجتماعی: Social Solidarity

دورکیم به صفات یا انگیزه های روانشناختی افراد تشکیل دهنده گروه ها کاری نداشت، زیرا به عقیده او این انگیزه ها از همدیگر تفاوت دارند. اما برعکس، ساختارهای اجتماعی ای که فرضاً نرخ های خودکشی بالایی دارند، از نظر فقدان نسبی انسجام و نابهنجاری با یکدیگر وجه اشتراک دارند.

به نظر او گروه ها از نظر یکپارچگی با یکدیگر متفاوتند؛ یعنی اینکه برخی گروه ها بر اعضای فردیشان تسلط کامل دارند و آن ها را در چارچوب گروهی شان کاملاً یکپارچه می سازند؛ اما گروه های دیگری هستند که به اعضای شان تا اندازه زیادی آزادی عمل می دهند. 

هرگاه جامعه ای سخت یکپارچه باشد، آن جامعه اعضایش را تحت نظارت خود دارد. مردمی که در یک گروه به خوبی یکپارچه شده باشند، از عوارض ناکامی و مصیبت های بشری، تا اندازه زیادی مصونیت دارند و از همین روی، احتمال دست یازیدن این مردم به رفتارهای تندی چون خودکشی کمتر است.

جمعیت هایی که درجه توافقشان بالا است، در مقایسه با گروه هایی که توافق گروهی شان ضعیف است، رفتار انحرافی کمتری دارند. هر چه اعتقاد یک گروه مذهبی نیرومند تر باشد، آن گروه احتمالاً یکپارچه تر است و از همین روی، بهتر می تواند محیطی را فراهم سازد که اعضایش در آن محیط از تجربه های آزارنده و نومیدکننده در امان باشند.

دورکیم آنقدر محتاط بود که یادآور شود که استثناهایی نیز وجود دارند که پروتستانتیسم بارزترین نمونه آن است.

تقسیم کار:

پیرامون مناسبات اجتماعی بین فرد و جامعه است. تقسیم کار و تمایزپذیری اجتماعی حاصل حجم تراکم مادی و تراکم اخلاقی و مناسبات ارتباطی است. تقسیم کار پدیده ای ثانوی و از مشتقات جامعه است که نمی توان آن را معیار پیشرفت یک جامعه دانست. کار عمده تقسیم کار، پدید آمدن همبستگی است.

از نظر دورکیم میان توافق ارزشی و یکپارچگی ساختاری تفاوت است.

همبستگی مکانیکی: Mechanical Solidarity

در جامعه ای رواج دارد که افکار و گرایش های مشترک اعضای جامعه از نظر کمیت و شدت، از افکار و گرایش های شخصی اعضای آن بیشتر باشند.

به عبارتی همبستگی مکانیکی در جایی رواج دارد که حداقل تفاوت های فردی وجود داشته باشند

اعضای جامعه از نظر دلبستگی به خیر همگانی بسیار همسان یکدیگر باشند.

وجدان فردی یکایک اعضای جامعه منطبق با وجدان جمعی پرورش یابد و از هر نظر با آن یکی شود.

 

همبستگی ارگانیک: Organic Solidarity

نه از همانندی های افراد جامعه، بلکه از تفاوت های شان پرورش می یابد.

این گونه همبستگی فرآورده تقسیم کار است.

هرچه کارکردهای یک جامعه تفاوت بیشتری یابند، تفاوت میان اعضای آن نیز فزونتر خواهد شد.

اعضای یک جامعه تمایزیافته به روتین های جمعی و مشترک، کمتر وابسته اند، ضمن آنکه ممکن است به وظایف و نقش های تخصصی و تمایزیافته ای که شاخص نظام های همبستگی ارگانیک اند، به شدت وابسته باشند.

گرچه عناصر فردی یک چنین نظامی اشتراک کمتری دارند، اما به دلیل شیوه زندگی و فعالیت های تخصصی متفاوتی که دارنداز آنهایی که با همبستگی مکانیکی زندگی می کنند، وابستگی متقابل بیشتری دارند.

 

وجدان جمعی:

دورکیم در نخستین آثارش گفته بود که نظام های نیرومند مبتنی بر باور مشترک، مختص همبستگی مکانیکی در جوامع ابتدائی اند، ولی همبستگی ارگانیک که از تنوع فزاینده و پیشرفته تقسیم کار و نیز وابستگی متقابل هرچه بیشتر پدید می آید، برای پیوند دادن اعضای جامعه به باورهای مشترک کمتری نیاز دارد. 

اما او بعدها این نظرش را تعدیل کرد و تائید نمود که حتی نظام های برخوردار از همبستگی ارگانیک بسیار پیشرفته نیز اگر نخواهند به صورت توده ای از افراد خودبین و متجاوز به حقوق همدیگر متلاشی شوند، باید بر پایه یک ایمان مشترک یا وجدان جمعی مبتنی گردند. وجدان جمعی پیوند دهنده نسل های متمادی است که حاصل زندگی گروهی است و در تمامی گستره جامعه پراکنده است.

 

فرد و جامعه- بی هنجاری:

به نظر دورکیم، انسان ها موجوداتی با آرزوهای نامحدودند.  آنان برخلاف جانوران دیگر با برآورده شدن نیازهای زیستی شان سیری نمی پذیرند.  انسان هرچه که بیشتر داشته باشد، بیشتر هم می خواهد و برآورده شدن هر نیازی به جای کاستن از آرزوهای انسان، نیازهای تازه ای را هم برمی انگیزد.

از سیری ناپذیری طبیعی نوع بشر چنین بر می آید که آرزوهای انسان را تنها می توان با نظارت های خارجی، یعنی با نظارت اجتماعی مهار کرد.

هر گاه شیرازه تنظیم های اجتماعی از هم گسیخته گردند، نفوذ نظارت کننده جامعه بر گرایش های فردی، دیگر کارآیی اش را از دست خواهد داد و افراد جامعه به حال خودشان واگذار خواهند شد.  دورکیم چنین وضعیتی را بی هنجاری می خواند.

در این موقعیت، آرزوهای فردی دیگر با هنجارهای مشترک تنظیم نمی شوند و در نتیجه، افراد بدون راهنمای اخلاقی می مانند و هر کسی تنها هدف های شخصی اش را دنبال می کند.

بی هنجاری کامل از نظر تجربی امکانپذیر نیست، اما جوامع گوناگون را می توان برحسب بیشی یا کمی درجات تنظیم های هنجاربخش شان از یکدیگر مشخص کرد. ضمن اینکه در هر جامعه خاصی، گروه هایی با درجات متفاوت بی هنجاری می توانند وجود داشته باشند.

دگرگونی های اجتماعی می تواند در کل جامعه یا بخش هایی از آن، بی هنجاری ایجاد کند. مثل بحران های اقتصادی.  از آنجا که تحقق امیال انسان بستگی به منابعی دارد که در دسترس او قرار دارند، بینوایان که منابع محدودتری در اختیار دارند، کمتر دچار بی هنجاری می شوند.

 

بزهکاری:

دورکیم در بحث از انحراف و بزهکاری، برخلاف بیشتر جرمشناسان که جرم را یک پدیده آسیب شناختی تلقی می کردند، دورکیم رخداد جرم را یک پدیده بهنجار می دانست و حتی برای پیامدهای آن کارکردهای مثبت اجتماعی نیز قائل می شد. به نظر او برای آنکه جامعه انعطافپذیر بماند و درهایش به روی دگرگونی باز باشد، انحراف از هنجارهای جامعه ضرورت دارد.  جرم وجدان های درستکار را گرد هم می آورد  به آن ها تمرکز می بخشد.

 

دورکیم انواع خودکشی ها را بر حسب رابطه خودکشی کننده با جامعه اش، متمایز ساخته بود.

خودکشی خودخواهانه:

هرگاه انسان از جامعه اش برکنار افتد و به امیال شخصی اش واگذار شود و پیوندهایی که پیش از این او را به همگنانش وابسته می ساختند سست گردند،  او برای خودکشی خودخواهانه یا فردگرایانه آمادگی می یابد. یا

خودکشی نابهنجار یا آنومیک: Anomic Suicide

اگر تنظیم های هنجاربخش رفتار فردی سستی گیرند از همین روی تنوانند تمایلات انسان ها را مهار و راهنمایی کنند، آن ها برای خودکشی نابهنجار آمادگی پیدا می کنند و یا هرگاه وجدان جمعی سستی گیرد، انسان ها در معرض خودکشی نابهنجار قرار می گیرند. خودکشی شخصی که دچار ورشکستگی مالی شده.

خودکشی نوعدوستانه: Altruistic Suicide

در این مورد درخواست های جامعه به صورت مثبت چندان نیرومندند که نرخ خودکشی با درجه یکپارچگی اجتماعی رابطه ای مستقیم پیدا می کند. در هاراگیری ژاپنی ها، فرد چنان با درخواست های جامعه اش هماهنگی دارد که در صورت اقتضای هنجارهای اجتماعی، حاضر است جانش را فدا کند.

خودکشی قضا و قدری: Fatalistic Suicide

این نوع خودکشی بر اثر مقاومت شخص در مقابل درخواست های نیرومند و کنترل های ارزشی شدید جامعه اش که با آن هماهنگی ندارد صورت می گیرد. خودسوزی دختر ایلامی به دلیل عدم پذیرش سنت های اجباری جامعه اش مثل ازدواج باپسر عمو.

 

 

 

جامعه شناسی دینی

علاقه اولیه دورکیم به تنظیم اجتماعی، بیشتر معطوف به نیروهای نظارت خارجی و مقررات قانونی ای بود که می شد آن ها را در کتاب های قانون نیز بررسی کرد. اما او بعدها به بررسی نیروهای نظارت درونی شده در وجدان فردی کشانده شد. 

دورکیم که مجاب شده بود که جامعه باید در درون فرد حضور داشته باشد، به پیروی از منطق خودش، به بررسی دین وادار شد، زیرا دین یکی از آن نیروهایی بود که در درون افراد احساس الزام اخلاقی در جامعه ایجاد می کند.

مبنای نظریه او تأکید بر پدیده های دینی نه به عنوان مقوله های فردی، بلکه مقوله های اجتماعی بود.

دین یک نظام یکپارچه عقاید و اعمال مربوط به چیزهای مقدس است، یعنی همان چیزهایی که جدا از پدیده های عادی اند. عقاید و اعمالی که همه کسانی را که به این عقاید معتقدند، در یک اجتماع واحد اخلاقی، یکپارچه می سازد.

دین به عنوان یک پدیده سراسر جمعی که انسان ها را به همدیگر پیوند می دهد، است.

به نظر دورکیم، دین نه تنها یک آفرینش اجتماعی است، بلکه در واقع، همان جامعه است که خصلت خدایی پیدا کرده است. خدایانی که انسان ها دسته جمعی می پرستند، همان تجلی قدرت جامعه اند. این قدرت چندان از وجود انسان ها فراتر می رود که آنان برای متصور ساختن آن، باید معنای مقدس به آن دهند.

 

چهار کارکرد عمده دین از نظر دورکیم بنا به طبقه بندی هاری آلپر:

انضباط بخش، انسجام بخش، حیات بخش و خوشبختی بخش همان ارزشهایی که درنهایت ریشه درجامعه دارند.

آئین های مذهبی از طریق تحمیل انضباط، بر خویشتنداری، انسان ها را برای زندگی اجتماعی آماده می کنند.

تشریفات مذهبی مردم را گرد هم جمع می کنند.

اجرای مراسم مذهبی، میراث اجتماعی گروه و ارزش های پایدار را احیاء می کند.

دین با برانگیختن احساس خوشبختی، با احساس ناکامی مقابله می کند.

 

انواع صور حیاتی دین به صورت سه گرایش دینی به نظر دورکیم:

ناتورالیسم یا طبیعت گرایی، روح گرایی یا آنمیسم و توتمیزم

 

جامعه شناسی معرفت:

دورکیم بر آن شده بود تا برای همه مقولات بنیادی اندیشه بشری، به ویژه مفاهیم زمان و مکان، تبیینی جامعه شناختی به دست دهد.  او مدعی بود که دو مفهوم زمان و مکان نه تنها با جامعه انتقال داده می شوند، بلکه خودشان آفریده های اجتماعی اند.

 

تبیین کارکردی:

دورکیم میان بررسی کارکردی و تاریخی و نیز میان پیامدهای کارکردی و انگیزش های فردی، آشکارا تمایز قائل شده بود. یک پژوهشگر اجتماعی باید جستجوی علت های مؤثر یک پدیده را با تعیین کارکرد آن پدیده درهم آمیزد.

او تحلیل کارکردی را از دو روش دیگر تحلیلی - جستجوی ریشه های تاریخی و علت ها و جستجوی منظورها و انگیزه های فردی- جدا کرد.

در کتاب تقسیم کار، هدف اصلی کارکرد تقسیم کار را برآورده کردن نیاز اجتماعی می داند و در کتاب صورت های ابتدایی زندگی دینی، به کارکرد گوناگون آئین ها و باورهای مذهبی در جامعه می پردازد.

 

و کلاً جامعه شناسی دورکیم ایستا، متقارن، مبتنی بر نظم، مبتنی بر جامعه و تبیین علمی و کارکردی است.

+ نگارش شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:8  توسط علي اميني | 

1

notable

important

2

exception

different

3

gap

distanse

4

gender

sex

5

descreasing

decline//increasing

6

developed

advanced, promoted

7

practice

habit, behavior

8

once

while

9

considered

noticed= examined

10

maculine

male

11

expectancy

hope

12

produce

offer

13

a number of

many, some

14

trend

tendency, process

15

overall

totall

16

rate

scale, percentage

17

illness

desease

18

mental

psycology//phiscically

19

simillar

like, same

20

significant

meaningful, important

21

depression

estress, anxiety

22

suffer

pain, ache

23

disorder

abnormality

24

post

befor

25

past

after

26

traumatic

accident

27

worl wild

ww

28

infected

give desease to other

29

risk

danger

30

condition

situation//position

31

prone

willing, like

32

readily

quickly, fast

33

emotion

feeling

34

intensity

strong,density,compactness

35

trait

feature,characteristic

36

score

point, mark

37

tendency

willingness

38

compassionate

pleasant

39

cooperative

work together, assistan ship,partnership, acompany

40

 

 

41

anxiety

stress, excitement

42

desire

want, wish, will

43

analyze

break down

44

explore

discover

45

identify

recognize, distinguish

46

extreme

complete

47

according

based on

48

since

because of

49

example

sample

50

concentrate

zoom, focus, central on

51

communication

connection

52

styles

method, form

53

likely

perhaps

54

length

long time

55

topic

subject

56

jump

skip, leap

57

silently

quietly

58

express

ulter

59

support

back up, help

60

debate

discuss, argue

61

view

attitude

62

released

published

63

commentary

analysis

64

addressed

faced

65

optimistic

hopeful

66

issue

subject

67

concern

worriness, interess

68

income

revenue

69

gap

distance

70

favor

have benefit

71

for example

for instance, such as

72

median

middle, average

73

although

though, hense

74

earn

take in

75

range

verity, ranking

76

debate

discussion, argument

77

extent

range, scale

78

result

consequence, conclusion

79

choice

selection, option

80

discrimination

make difference

81

traditionary

classically

82

attract

absorb

83

report

study

84

department

office

85

versus

agains (VS)

86

approximately

nearly

87

hires

employed

88

per

each

89

account

calculated, amout

90

financial

fiscal

91

liesure

free time

92

hospitality

hotel management

93

support

back up, help

94

ahead of

infront of

95

confident

sure

96

hairdresser

barber

97

consumer

user

98

price

cust, charge, value

99

offer

suggest

100

discount

reduction, induction,sale

101

free

free of charge

102

influence

affect, impression

103

goods

comodity, merchant, product

104

attend

participate, take part

105

college

institute

106

excess

increase, exrea

107

morality

death

108

attempt

commit, try

109

violent

tough & rough

110

view point

attitud, approach

111

examination

survey, study

112

ethnicity

locality

113

further

more, in addition

114

effect

influence

115

change

evolution

116

included

contained

117

type

sort

118

racial

 

119

back ground

history

120

mobility

movement

121

interaction

action & reaction

122

concerned

related

123

diversity

difference, variety

124

contemporary

from the same time

125

state

government

126

trend

tendency

127

surrounding

including

128

sole

only

129

occupancy

dewelling

130

decrease

increase

131

pattern

model

132

fertility

baby borning

133

instability

unstable

134

population

inhabitant

135

life expectancy

hope for life

136

demand

ask

137

role

function

138

care giver

provider

139

interwoven

complicated

140

rising

increasing

141

rate

scale

142

marry

 seperation

143

restricted

limited

144

such as

like

145

home maker

house life

146

declining

decreasing

147

supplementary

supportive

148

rearing

caring

149

therefor

so

150

labour

work

151

compation

adujstd

152

institution

organization

153

process

trend, steps

154

outcome

consequence, result, out put

155

concerned

related, affect

156

mass

large amount, sum

157

schooling

educational

158

deschooling

 

159

including

containing

160

expansion

develop

161

fundamental

central, essencial

162

optimistic

hopeful

163

endeavor

stragle, effort, chalenge

164

aspiration

inspiration, motivation

165

characterised

distinguished

166

progress

betterment, inprove

167

means of

tools

168

overcome

dominate

169

overcome

dominate

170

handicaps

problems

171

achieve

get, gain

172

equality

someness, fairness, justness

173

status

condition, situation

174

percieved

realize,undestand

175

according

based on

176

potentialities

capacity

177

ideally

transcental

178

purpose

goal, end

179

grant

give

180

chance

opportunity, luck

181

vision

out look, view

182

promising

optimistic

183

unfold

lead to, concluded to

184

main

keep, conserve

185

stability

fixed, unchangable

186

through

by, via

187

depending on

relying on

188

issue

subject, topic

189

condition

situation

190

scholar

researcher, scientist

191

field

erea

192

generally

totally

193

employ

hire

194

so called

 

195

despite

in spite of

196

similarity

the sameness

197

discipline

field, major, course

198

respective

related

199

terminology

jargon

200

favour

support

201

separate

different

202

jormal

paper, daily, gazzet

+ نگارش شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:47  توسط علي اميني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
بايگاني
درباره وبلاگ
این وبلاگ محیطی است برای تبادل آرا’، نظریات و دانش برخی دانشجویان رشته های علوم اجتماعی دانشکده علوم اجتماعی واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی تهران. در این راه دست دوستی و همفکری به سوی شما دراز نموده و از تراوشات ذهنیتان بهره خواهیم برد. یا حق

پیوندهای روزانه
وبلاگ شخصي
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
آرشیو موضوعی
روش تحقیق در علوم اجتماعی
جامعه شناسی ادبیات وهنر
جامعه شناسی توسعه
جامعه شناسی روستایی
پیوندها
دكتر مهرداد نوابخش
انجمن جامعه‌شناسي ايران
پژوهشكده مردم‌شناسي
پژوهشكده مطالعات فرهنگي و اجتماعي
پژوهشگاه اطلاعات و مدارك علمي ايران
جامعه شناسي آزاد-تهران مركز
پژوهشكده زنان- الزهرا
علوم اجتماعي الزهرا
لينكستان
كتب جامعه شناسي
منابع تحقيقي
پشت بام
جامعه شناسي مازندران
دكتر رضا فاضلي
فريد صلواتي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان